سپنتاسپنتا، تا این لحظه: 13 سال و 29 روز سن داره

رویای پاک سپنتا

مسافرت سه نفري

اولين مسافرت سه نفري بود كه با هم رفتيم، البته سال پيش هم زماني كه سه ماه بود و توي دل ماماني با هم رفتيم يزد و خيلي هم خوش گذشت اما اين سفر با وجود شيرين تو صد چندان به من چسبيد، توي اتاق كوچولوي كه پشت ماشين داشتي و ماماني هم مهمونت بود خيلي با هم كيف كرديم و طولاني بودن مسير بخاطر بودن با تو خيلي كوتاه شد. توي سه شبي كه توي اروميه بوديم كلا ماماني رو بجز موقع خواب شبانه و مواقعي كه شير مي خوردي فراموش كرده بودي از بس كه مورد توجه فاميل بودي و دو سه تا مامان جديد پيدا كردي كه هر سرويسي بهت مي دادند واقعا ثناء ‌و مرضيه برات سنگ تموم گذاشتن و سر نگهداريت رقابت شديدي بود و هر ساعت با يه نفر بازي مي كردي. بعد از اروميه هم دو روز ...
15 فروردين 1393

عيدانه ما..... تويي سپنتا

بوي باران ، بوي سبزه ، ‌بوي خاك شاخه هاي شسته،‌ باران خورده پاك آسمان آبي و ابر سپيد برگ هاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمة‌ شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم كبوترهاي مست نرم نرمك ميرسد اينك بهار خوش به حال روزگار و خوش به حال ما ،‌ كه بهار ما توئي ، با گل قشنگ وجودت، عطر دل انگيز تنت و ترنم ملكوتي صدات، بهاري تر از هر بهاري براي ما و چقدر زيباست وقتي بهار وجودت را در بهار روزگار به تماشا مي نشينم و توي دستام لمست مي‌كنم،‌ بو مي‌كنم و سرشار مي‌شم از هواي پاك عشق تو و خدا را سپا...
8 فروردين 1393

به رنگ خدا

یک نفر به رنگ خداست به شکل باران بهار پاک و معصوم بی تملق، زلال و ناب یک نفر به رنگ خداست مثل نسیم سحر نرم و مهربان بی کینه، ساده و صاف یک نفر به رنگ خداست در تبسم گل اشوه گر و دلربا بی خار، ناز و زیبا تو بارانی، نسیمی ، گلی ای نشان خدا زلال و ساده و ناز به نام سپنتا   ...
29 اسفند 1392

بدرود زمستانه ات ...

زمستان 1392 هم با سپری شدن روزهای آخر اسفند ماه داره یواش یواش کوله بارشو می بنده، با رفتن فصلی و اومدن یه فصل دیگه تو بزرگتر می شی و شیرین تر.... فنقل خان من، نبرد دوم برای ترک عادت بغلی بودنتون باز هم به پیروزی شما منجر شد، هر چند مامانی هم خیلی جدی نگرفت آخه وقتی یادش می افته که فقط این چند روز اخر سال رو می تونه توی تمام لحظه های روز و شب کنارت باشه دیگه نه دلش میاد جوجه نازشو اذیت کنه و نه اینکه خودشو از این عشق محروم.... پسملی زبل خان، باورم نمی شه فقط طی چند روز تونستی غلت بزنی و بعدش برای رسیدن به چیزی، خودت رو به جلو پرت کنی و کمتر از سه روز یاد بگیری که چطور چهار دست و پا بری، اولش که چهار دست و پا رفتن رو یاد گرفتی زان...
27 اسفند 1392

پنج ماهگي مهتاب زندگي من

146 روزه ای و 23 بهمن ماه 92 براي اولين بار شست پاي كوچولوتو گرفتي توي دستات و گذاشتي توي دهن خوشگلت ،چقدر از ديدن اين لحظه ماماني ذوق كرد خدا ميدونه الهي من قربونت برم    غلت مي زني، ‌قل مي‌خوري  و سعي ميكني روي دستات بايستي و سر و سينه تو بالا بگيري، تمام تلاشو ميكني كه به جلو حركت كني و وقتي نمي‌توني با گريه كردن اعتراض تو نشون مي دي ... عمرم يه روز ميرسه كه راه ميري، مي‌دوي  چرا انقدر عجله داري آخه زبل خان... فنقل جونم ما رو شكست دادي با حربه عشقت، پرچم پيروزي رو تو بغل ما به احتزاز در آوردي هر چند توي اين جنگ خيلي ها به كمك اومدن و تنهات نذاشتن .... 27 بهمن 1392 تولد پنج ماه...
27 بهمن 1392

قلب بيچاره من به روي تو آغوش باز مي كنه ....

عشششششششششششششقي عششششششششششششق قربونت برم من که این روزا تمام تلاشتو می کنی که غلت بخوری ولی فعلا فقط می تونی به پهلو بشی ... فندوق مامان تنها بودن رو هم که دوست نداری و يه لحظه هم حاضر نیستی گهواره آغوش رو ترک کنی، اما من و بابا سعيد تصميم گرفتيم كه عادت بغلي بودنت رو ترك بديدم هر چند دل ماماني طاقت ديدن چشماي باروني تو  رو نداره .... به هر ترفندي هم كه شده سعي مي‌كنيم توي كريرت باشي و بغلت نكنيم، كنارت مي شینيم باهات بازي مي‌كنيم، حرف مي زنيم و هزار كار ديگه .... ولي شما فقط ثانيه‌اي گريه كردن يادت ميره ، روزا بابا سعيد زنگ مي زنه مدام مي خواد كه من مقاومت كنم اما من گاهي تسليم نگاه...
19 بهمن 1392

زمستانه

یازدهم دی اولین برف سال 92 بارید و همه جا رو سفید پوش کرد، امسال زمستون خيلي سرد و خداي مهربون نعمت بارون و برفشو از ما دريغ نكرد... شكر، اما از سرماي زمستون هم خيلي به خودمون لرزيديم. صبح‌ها وقتي از خواب بيدار ميشي اول يه ساعتي با هم روي تخت بازي مي‌كنيم و كشتي مي‌گيريم، وقتي مثل تيله كوچولو از اين طرف تخت به اون طرف قلت مي‌دم كل مي‌خندي،‌ عاشق ايني كه ماماني رو زانوها تو گاز بگيره  و شمك كوچولوتو قلقلك بده ... وقتي كه باهات بازي نمي‌كنم كلي ناراحتي ميكني و نق مي‌زني . با بزرگتر شدنت ميونت با بابا سعيد هم روز به روز بهتر ميشه طوري كه وقتي غروب از سر كار بر مي‌گرده و به محض اينكه از...
15 بهمن 1392

ماهی تنگ من

مثل یه ماهی کوچولو  تو تنگ وجودم داری بازی میکنی هی خودتو می زنی به شیشه تنگ وجودم شاید که راهی باز بشه به سوی دنیای دریائیت... الهی، ماهی کوچولوی من دوباره حبابهای وجودت داشتند تو دل من دونه دونه می ترکیدن . وای خدا این ماهی کوچولو چقدر زور داره! داشتم با چشمام می دیدم که چطور به شکمم ضربه می زنی انگار دلت از تاریکی گرفته ... بابا سعید انقدر به شکم مامانی زل زد تا تو خودتو از پشت دیوار شکمم بهش نشون دادی و بابای مهربون با یه بوسه از زحماتت برای نشون دادن خودت تشکر کرد. تا نیمه شب تا وقتی که خواب اختیار رو از من بگیره هی تو دل مامانی حباب می ترکوندی و واسه خودت بازی می کردی ای جانم.... &...
1 بهمن 1392

تو هستی .... هستی من

 امروز صبح فهمیدم که تو هستی!! مثل هیچی که هست فقط باید باورش کرد...! تو اون جا بودنی بدون اجازه قبلی ! بدون اینکه از من بپرسی که بیائی یا نه؟ تو هستی ، توئی که دست سرنوشت از هیچ جدات کرده و به بطن وجود من چسبونده تا بشی هستی من ... عکست رو دیدم چیزی که می گفت این توی ولی من نشناختمت مگه می شه این تو باشی ... 5 هفته و 4 روز ، عددی بود که قلبم رو یک آن از جاش در آورد ... اگه یه روزی به من بگی برای چی منو به این دنیا آوردی چی باید بهت بگم؟؟!! اگه روزگارت اونی نشه که دوست داری من چطور به چشمات نگاه کنم و بگم تو قسمتی از زندگی منی پس بخاطر من باید باشی؟  ...
30 دی 1392