فصل عاشقي

من برای بودن تو در بطن وجودم
گریه ها کردم
زجه ها زدم
و از دل شوره آمدنت
در قفس تنگ تنهائی خود
چوب خط ها کشیدم
با خدای خود
درد و دل ها کردم
قهر و آشتی ها کردم
تا که معجزه عشق تو در قلب من ظهور کرد
و من عاشقت شدم
ثانیه به ثانیه
نفسهایت را به شمارش گرفتم
در خیال خود
برای خنده هایت ضعفها کردم
برای گریه هایت غصه ها خوردم
تا که لحظه موعد دیدار من و تو به سرانجام رسید
قلب بیچاره من
عاشق بوی تنت شد
عاشق چشم سیاهت
عاشق روی چون ماهت
و آغاز سنفونی پائیزی
شروع دلدادگی من بود
در کوچه های پر شده از عطر تو
و حال
روزهاست که می گذرد از فصل عاشقی من
و امروزم عاشقانه تر از دیروز
و فردایم بی قرار تر از امروز
برای توست
دلتنگيهاي مامان براي سپنتا
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


فصل عاشقي 


