رویای پاک سپنتا
رویای پاک سپنتا
این فرشته آسمانی
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 51 مرتبه

بعد از مدتها غيبت، دوباره به باغ قشنگ روياهاي پاك تو اومدم..

فقط در همين حد بگم كه تو دنياي واقعي انقدر مشغول زندگي و مخصوصا تو هستم كه فرصتي براي اين دنياي مجازي نمي مونه ، گلايه نميكنم اما كاش انقدر فرصت داشتم كه لحظه لحظه هاي نفس كشيدنت رو به يادگار بنويسم.

روزهاي آخر تابستان از راه رسيدن،‌ دو سال پيش توي چنين روزهاي چوب خطهاي انتظار مامان سپيده داشتتند پر مي شدند.... روزهاي كه هر لحظه اش براي من پر از شور و هيجان بود ، شور و هيجان ديدن يه عشق آسموني كه نه ماه بود من رو عاشق خودش كرده بود....

عزيز دل مادر،‌ لحظه لحظه هاي زندگي من به هر دم و بازدم نفسهاي تو بند.... الهي كه تا هستم نفسهاي جانبخش تو دليلي باشه براي زندگي كردن ... و زندگي تو زير سايه رحمت يگانه معبود عالم هميشه به رنگ سلامتي و شادي و سعادت باشد .... خداي من دعاي مرا به حرمت نام مادر مستجاب بگردان ، آمين

زيباي من كودك دلبندم تولدت مبارك .......روز ميلاد زميني شدنت مبارك

 

امسال هم در تدارك جشني هر چند كوچك بودم كه روز ميلاد تو را براي من دوباره نقاشي كنه اما متاسفانه بخاطر فوت عمو جون بابا سعيد عملا اين قضيه اتفاق نيفتاد،‌ اما من و بابا سعيد دلمون نيومد از كنار همچين روزي به راحتي بگذريم پس تصميم گرفتيم يه مهموني كوچيك تو خونه مامان بزرگ (مامان من) با فاميل هاي مادري ، تو يه موقيعت مناسب  برات ترتيب بديم.

 القصه ... تو اين مدت براي بار دوم رفتيم آتليه و شگفتا اينبار همكاريت خوب بود البته بماند كه براي هر دكور چقدر از ما و دو نفر عكاس انرژي گرفتي جوري كه بعد از پنج دكور خوده آقا و خانم عكاس پيشنهاد دادن كه همين مقدار هم خوبه ، حتي سر هر دكور بخاطر شيطنت و بازيگوشيهات و بهم ريختن دكور، بعد از  گرفتن چند عكس ترجيحشون اين بود كه كار اون دكور رو همون جا تموم كنيم ... از بس كه پر انرژي بودي ...

نهايتاً انقدر خسته شديم كه حاضر شديم انتخاب عكسها رو به يه روز ديگه موكول كنيم. ولي لازم ازت تشكر كنم واقعا اين بار روسفيدمون كردي و از خجالت دفعه قبل در آمدي.

همنطور كه گفتم انقدر شيطنتهاي كودكانه داري كه نگو... حقيقا الان كه دارم اين پست رو مي‌نويسم خيلي از جزييات چيزي يادم نمياد ولي همين قدر بدون كه همچنان پر انرژي، خستگي ناپذيز و مقاوم هستي ....

تو كارهاي خونه خيلي به ما كمك مي كني از جارو كردن تا شستن حياط و بردن ظرف سر سفره  غذا و هر كاري كه ازت بخواهيم انجام ميدي. كلاً مشاركتت عالي و به همين دليل حاضر نيستي هيچ وقت تنها بازي كني براي هر سرگرمي مثل نقاشي كشيدن، ماشين بازي، بازي با لوگوها و .... بايد يك نفر همراهيت كنه كه اگر خودمون اينكار نكنيم مياي دستمونو ميگري و ميگي : پاش پاش (پاشو) و مي‌بري سراغ بازي .... يه وقتاي انقدر منو دنبال توپ مي‌دوني يا انقدر باهات قايم باشك بازي ميكنم كه واقعا خسته ميشم ولي تو هنوز توقع بازي داري... كاش انرژي تو رو من داشتم وروجك خان.

با تمام شدن دو سالگي تصميم جدي گرفتم كه جاي خوابت بايد بره تو اتاق خودت.... دو شب اول اصلا حاضر نشدي تو تخت خودت بخوابي وقتي بردم تو اتاقت تا بخوابي با غر متكا و لحافت رو برداشتي و با گفتن اين جمله ها كه " مامان اين لا لا نه" " با لالا اون" (مامان اينجا لالا نه – بيا لالا اونجا(اشاره به اتاق ما)) به سمت اتاق ما رفتي و متكات گذاشتي روي تخت و دراز كشيدي . صحبت كردن هم هيچ اثري نداشت...بلاخره تو شبهاي ديگه با بازي كردن تو اتاق خودت و كتاب و شعر خوندن و جا كردن خودم كنارت روي تخت شما تونستم راضيت كنم كه اونجا بخوابي البته هر از گاهي فيل ات ياد هندوستان ميكرد اما خوب منم دست به كارهاي ميزدم كه مجبور بشي باز برگردي به اتاق خودت.... انقدر كنارت مي شينم انقدر برات شعر ميخونم انقدر برات داستانهاي مي ني ني و سپنتا رو تعريف ميكنم و انقدر تو شير ميخوري و شير ميخوري تا بالاخره مژه هاي بلندت روي چشماي قشنگت سنگيني ميكنه و تو رو به سرزمين خوابهاي روياهاي قشنگ مي بره ...

بخواب كودك من

من بيدارم

بخواب تا روياهاي رنگين تو غرق شادي شود

من براي آسمان شبت ستاره ها چيدم از قلب عاشقم

بخواب مهتاب من 




موضوع :
تاريخ : شنبه 14 شهريور 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 239 مرتبه

دور از هياهوي شهر بعد از عبور از جاده ها، ميرسي به يه راه فرعي زيبا، پر از پيچ و تاپ و پستي بلندي هاي كه هيجان تماشاي دشتهاي دو طرفش رو دو چندان ميكنه، دلت ميخواد كه سرت رو از پنجره ماشين بياري بيرون و همانطور كه نسيم پر از عطر سبزه و خاك نوازشت ميكنه به يه آسمون بي كران و آبي نگاه كني و با تمام سلولهاي وجودت نفس بكشي.... گاهي اين جاده باريك اونم توي فصل بهشتي بهار، با گلهاي شقايقش برات فرش قرمزي پهن ميكنه به وسعت عشق .... به وسعت عشق مردي از همين ديار و خاك ... مردي كه وقتي خبر رفتن تو به خونه شو مي شنوه از ساعتها قبل روي تخته سنگ كنار خونه پر از محبتش مي شينه و چشم از راه بر نميداره ... و چقدر قشنگه وقتي ميدوني چشماني پر از صفا و عشق منتظر تواند.....

اين جاده زيبا اينبار پر از بوي غم بود و ماتم ... طولاني مثل شب بلندي كه گريه هاش تمومي نداره هر چي ميري باز نميرسي انگار جاده هم دلش نمياد كه تو رو نا اميد از ديدنش كنه ... اما دست روزگار چنان كشان كشان تو رو ميبره سر ميعادگاه عشق تا به باور بنشيني برچيده شدن شقايق رو ...

... خدايا چطور دلت اومد انتهاي اين راه، بدون حضور اين مرد به پايان برسه ؟!!!...  چطور به دلهامون بايد يادآوري كنيم كه ديگه كسي منتظر و چشم به راهت نيست؟!!! ... درختهاي باغچه كوچك خونه باصفاش به اميد دستان كي ميتونه باشه تا به آب سيرابشون كنه ؟!!! ..... گلهاي كه با ديدنش رنگ زندگيت ميشد خوشبختي، آيا ميتونند باز هم  ديوارهاي حياط رو به تابلوي نقاشيهاي عشق مزين كنند؟!!! بعد از اين سهم ما از سيب و هلوي و انگور باغ رو كي كنار ميزاره؟!!!!!

سپنتا.... سرزمين ابا و اجدادي پدرت مردي از جنس عشق رو از دست داد مردي كه تا بود مهر بود و محبت ... كاش لطف خداوند انقدر شامل حال ما ميشد كه تو هم ميتونستي تصويري از اين شاهكار خلقت رو تو ذهنت حك كني اما افسوس و صد افسوس ....

31 مرداد ماه 1394 روز وداع بود و چه دردناك تمام كساني كه با اين مرد روزگاري همنفس بودند با اشك جانسوزشان بدرقه اش كردند..... شايد ما نتونستيم اونجور كه اون هميشه همه ما رو بدرقه ميكرد بدرقه اش كرد باشيم ولي آقا جون بدون هيچ وقت هيچ كس نميتونه جاي شما رو پر كنه.

سپنتا تو براي اون "علي بالا" بودي و هستي .... عموي بابا سعيد مردي كه بارها بوسه بر پيشاني تو زد و هزاران دعا براي تو خواند و بر صورتت دميد و با تسبيحي كه پر از ذكر خدا بود با تو به بازي نشست... من و بابا سعيد از اين مرد پر از خاطره هستيم و در سالهاي آينده كه كمي بزرگتر بشي حتما ازشون زياد ميشنوي.... مطمئنا جايگاه بسيار والا و بزرگي نزد خدا دارند و از پرودگار ميخوام حضور پر مهر و بركت زن عموي عزيز بابا و پدر بزرگ نازنين و مامان بزرگاي مهربونت رو از بالاي سر ما كم نكنه و هميشه سلامت باشند و سبز ....




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 336 مرتبه

عاااااااااااااااااااااشقتم...

تا اومدم از تو بنويسم همين كلمه بالاي اومد رو زبونم گفتم ببين عشق اين پسر مهربون با دل من چه كرده كه از بوييدنش، بغل كردنش، نگاه كردنش سير نميشم كه نميشم يعني نمي‌دوني چقدر عاشقتم سپنتاي من.....

عشق يعني تو، عشق يعني دستاي پسر كوچولوي كه دلتنگهاي خودش رو با حلقه كردن دور گردن مامانش نشون ميده، عشق يعني بوسه‌هاي يهوي و غافل گيرانه عزيزي كه روي گونه‌هاي مامانش ميشنه تا مامانش رويايي بشه....

روياي قشنگ زندگيم  ... شور و هيجان تو، خونه كوچيك ما رو پر از انرژي كرده و خدا رو شكر براي اينهمه انرژي و شور ... فقط كافي يكساعت به حال خودت باشي تا همه چي رنگ سپنتايي به خودش بگير.... ريخت و پاش خونه مون با وجود تو تمومي نداره ... و صد البته الهي كه تو هميشه باشي و اين ريخت و پاش‌ها هم باشند....

دفتر نقاشيت پر از ماهي‌هاي شناور توي دريا شده پر از تصوير داييا و بي يا ... پر از شكل بابا سعيد ... پر از هام هام هاي خوشمزه .... البته يواش يواش ديوارهاي خونه هم داره جز ورق‌هاي دفتر نقاشيت ميشه ..... نمي‌دونم كي روي ديوارهاي اتاقت رو با دستاي كوچولوت نقاشي كردي اما از ديدنش نه تنها ناراحت نشدم بلكه خيلي هم تماشا كردنش لذت بخش بود فقط ناراحت ديوارهاي خونه مامان بزرگها هستم....

به چيزاي جديد علاقمند شدي مثل موتور سواري .... فقط كافي بود يكبار سوار موتور دايي بشي تا با ديدنش دنيا رو زيرو رو كني تا بالاخره بتوني سوارش بشي...

ساختن هواپيما (بقول خودت هوي يا)، ماهي، ماشين (ماش)، توپ، و خيلي چيزهاي ديگه با لوگوهات جز سرگرميهاي مورد علاقه ات شده ....

يه حقيقتي رو بايد اعتراف كنم كه اين روزا خيلي با پسملي شيطونم وقت نميگذرونم و احساس ميكنم اين كم كاري داره روي يادگيريت اثر مستقيم ميزاره .... درسته كه تقريبا همه چيز رو خوب متوجه ميشي ولي روند صحبت كردن و آموزشت به نظرم خيلي داره كند پيش ميره البته با بابا سعيد بهم قول داديم كه جبران كنيم ....

اين روزا هر جا كه مسجد مي بيني و يا صداي اذان مي شنوي سريع به ما ميگي كه " اَب بَر " منظورت همون الله اكبر.... و خيلي وقتا شروع ميكني به نماز خوندن، مثلا دو بار توي فروشگاه شهروند و يه بار تو خيابون يهو ديدم اون وسط دراز كشيدي و رفتي به سجده ...... و چقدر اينكارت مورد توجه اطرافيان قرار گرفته و ابراز شگفتي  كردند....

خيلي از كارات مثل روال قبل به قوت خودش باقي ... ولي جديدآ با مسواك زدن قهر كردي و شده يك داستاني براي خودش....

از وقتي كه نگراني ما رو  بابت بالا و پايين رفتن از پله‌هاي خونه مامان بزرگ رو هم فهميدي اين موضوع رو كردي دستمايه هيجان براي خودت .... يه وقتاي به سرعت برق ميدوي و دقيقا از لبه پله ها پايين رو نگاه ميكني و شروع به بالا و پايين رفتن ميكني و وقتي ما رو پشت سر خودت مي‌بيني كه چطور با التماس بهت ميگيم كه نرو بيا اينجا نيشت تا بنا گوش باز ميشه و بي توجه به نگراني ما به راه خودت ادامه ميديخندونک.

ياد گرفتي با گوشي از خودت فيلم بگيري ... ميزني روي دوربين و گوشي رو ميزاري روي زمين و بالا سرش ميايستي و شروع ميكنه به خنديدن و حرف زدن هي ميري و مياي و از ديدن تصوير خودت ذوق ميكني...

 تازشم يه مدته گير دادي به حموم همش مياي دست ما رو ميگيري و ميبري سمت حموم و ميگي: آمان " حَم ".... انقدر بازي ميكني تا اينكه خسته ميشي و خودت يهو در باز ميكني و ميري بيرون ...

از كارهاي ديگه‌اي كه ميكني اينكه وقت غذا خوردنت يهو يه ليوان آب يا ماست يا هر چيزي كه دم دستت باشه رو خالي ميكني توي ظرف غذات و شروع ميكني به همزدن و معجون مخصوص خودت رو درست ميكني و اصرار داري كه اين معجون بمالي به ميز و صندلي و فرش....

قهر كردن ياد گرفتي وروجك، مثلا توي طول روز وقتي پيش مامان بزرگا هستي گاهي گوشي رو برميداري و ميدي بهشون و ميگي آمان .... سعيد... و وقتي به هر دليلي ما نمي تونيم باهات صحبت كنيم اون روز وقتي ما رو مي بيني تحويلمون نمي‌گيري يا وقتي سر موضوعي  به مراد دلت نميرسي وقتي زنگ ميزنيم تا باهات حرف بزنيم نمياي سمت تلفن و جيغ كشان و گريان ميگي " نه نه ".... و اين لحظه ست كه من و بابا سعيد كلي غصه ميخورم .... عشقم عمرم با ما قهر نكن حتي براي يك لحظه .....

راستي اين مدل نگاه كردن زير چشمي و چپ چپ نگاه كردن از كي ياد گرفتي بلا.... يه وقتي كه باهات حرف ميزنيم يه جور مرموزي زير چشمي يا از گوشه چشمت نگاه ميكني كه آدم با خودش ميگه حتما داره توي اون كله كوچيكش يه نقشه ميكشه اين پسملي آتيش پاره..... قربون اون نگاه هاي دلبرانت بشم من .......عزيييييييييييييييييييزم.

يواش يواش داريم به روزهاي پاياني دو سالگي فرشته پاك و آسموني زندگيمون نزديك ميشيم و چقدر زود دارند اين روزها ميگذرند اصلا اين قطار عمر انگار خيال نداره توي هيچ ايستگاهي از زندگي بايسته و من و بابا سعيد مثل يه مسافر توي قطار از پشت پنجره هاش داريم تصاوير زيبايي از وجود تو رو نگاه ميكنيم و فقط لذت ميبريم از تماشاي اين لحظه هاي با تو بودن..... كاش ميشد بعضي از لحظه هاش ايستگاهي داشت براي بيشتر بودن... 




موضوع :
تاريخ : 28 تير 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 297 مرتبه

شروع تابستان گرم يعني آغاز دنياي ميوه هاي رنگارنگ و خوشمزه، تابستوني كه آخرين روزهاي آخرين ماهش به من خوشمزه ترين خوشمزه دنيا رو داد ... آخ اگه بدوني آمان چقدر اين خوشمزه رو دوست داره و اصلا هم ازش سير نميشه .... بيست و دو ماه خيلي كم واسه لذت بردن از اين خوشمزه مامان ، به قول خودت كه به هر چيز خوشمزه اي ميگي : به به 

به جز حضور تو

هيچ چيز اين جهان بي كرانه را

جدي نگرفته‌ام

حتي عشق را ....

و نوش جونت باشه تمام اين خوشمزه ها.... گيلاس و آلبالو و آلو و هلو و شليل و انگور و انبه و طالبي و خربزه و هندوانه و ... كه همه اينها براي تو يه اسم دارند " اَيي ناا "

در گذر از خيابان چه پياده و چه سواره در حاليكه انگشت اشارت به طرف " اَيي نا " نشونه گرفتي و يه نگاه به ما ميندازي و يه نگاه به رنگين كمان خوشمزه ها مدام ميگي " اَيي نا اَيي نا" ...

اين روزا كه بهت نگاه ميكنم همچين بگي نگي يه كوچولو تپل مپل شدي، اونم به همت داروي اشتهاآور.... درسته كه ميوه تا جا داري ميخوري اما غذا خوردن رو خيلي جدي نميگيري ( قد 84 سانت،  وزن 11/5 كيلو)

امسال هم ماه رمضان توي اين گرما اومد و رفت و همين باعث شد كه كمتر پارك بري البته كمتر يعني بجاي روزي دو بار ، يكبار .... چقدر دَدَر رو دوست داري، چقدر از ديدن بچه ها و وسايل بازي ذوق ميكني و تمام تلاشت رو بكار مي بري تا با بچه ها دوست بشي ... هر چند گاهي موفق نميشي....

" بَي يا بَي يا " اين روزها وِرد روي زبونت شده و مداوم برديا رو صدا ميكني وقتي مياد خونه مامان بزرگ از كنار بودنش سير نميشي. 

گاهي تلفن مياري ميگي: " بي يا بي يا" يه وقتاي هم دلتنگ "دايي ها" ميشي ... آله و آمان و ... خلاصه هركسي كه پيشت نيست و تو اون لحظه دوست داري باهاش حرف بزني و چه قشنگ ژست مي‌گيري وقتي تلفني باهاشون صحبت ميكني گوشي رو ميزاري بين گوش و گردنت و در حين حرف زدن دستاتو حركت ميدي و با شور و هيجان صحبت ميكني انگار داري از اتفاقات مهمي حرف ميزني.... الهي قربونت برم من كه انقدر تو شيريني ..هووووم خوشمزه ترين شيريني دنيا به به

كنار تمام لحظه هاي قشنگي كه تو خالقش هستي هيجان و استقلال طلبي هم چاشني بعضي از كارت ميشه مثل پرتاب كردن اشياء و يا لج بازي كردن سر بعضي كارها..... خوبيش اينه كه اينها جز مراحل رشد و نمو تو در غير اينصورت شايد ميتونست يه مشكل باشه... اما اعتراف ميكنم كه شما ني ني ها ناز و معصوم روانشناسان قهاري هستيد بسيار باهوش و موقعيت شناس.

با تمام عشقي كه بين تو و من هست گاهاٌ رفتارهات با من حيرانم ميكنه و يه عالمه علامت سوال اين شكلي دور تا دور سرم ميچرخند، مثلا يه موقع هاي كه من و تو غرق بازي و شاديم و داريم مثل دو تا پيشي كوچولو و شيطون با هم بازي ميكنيم يهو يكي از اون پيشي ها كه خيلي هم ناز و ملوس با اون چنگولاي كوشولوش چنگ ميندازه تو صورت اون يكي پيشيه ...و با يه خنده شيرين و چشمهاي براق زل ميزنه تو صورت اون پيشيه .... خوب مثل اينكه هيچ اتفاقي نميفته پس به بازيشون ادامه ميدن و دوباره همون پيشي كوشولو با يكي از اسباب بازيها محكم ميكوبه به سر اون يكي ....

عزيزم پيشي ناز من درست كه توي اين لحظه ها دچار شوك ميشم ولي خوب بازم بهت حق ميدم بالاخره بايد يه جوري دق و دلي نبودن مامانت رو سرش خالي كني ديگه ... و اين تنها چيزي كه توي اين لحظه ها تمام وجود من رو پر از غم ميكنه ، كه چرا تمام دم و بازدم هاي نفسهامون رو كنار هم نمي‌كشيم؟؟!!! مگر عشق به اين بزرگي رو نبايد ستايش كرد ....

گاهي آدم، خودِ آدم عشق است.

بودنش عشق است، رفتن و نگاه كردنش عشق است ، دست و قلبش عشق است

در تو عشق مي‌جوشد بي آنكه عشق را بشناسي

بي‌آنكه بداني در تو پيدا شده

روييده

شايد نخواهي هم

شايد هم بخواهي و نداني ، نتواني كه بداني ....

 

"محمود دولت آبادي"

(چون خيلي ديگه داره دير ميشه پست رو بدون عكس ميزازم.....عكسها در اولين فرصتي كه آقاي سپنتا اجازه بدند)




موضوع :
تاريخ : 31 خرداد 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 330 مرتبه

خرداد ماه 94 يكي از سخت ترين ها رو با همكاري بسيار خوب شما با هم پشت سر گذاشتيم كه هنوز هم باورم نميشه به اين خوبي و تقريبا راحت از پسش براومديم داستانش رو توي يه پست جداگانه توصيف كردم پس بازم بخاطر همه چي ازتون ممنونم فرفره موي فرفري مامان ببخشيد آمان....

خوب ... بگم از احوالات موش موشك آمان....

وروجكي كه شما باشيد هر روز داره شيطون تر ميشه انقدري كه گاهي ديگه نمي‌دونم بايد چيكار كنم و مثل يه مجسمه فقط نگات ميكنم ... البته ميدونم كه اين وسط اطرافيان ممكن با خودشون بگن چه مامان بي خيالي ولي واقعا خسته ميشم خوب ....

دارم سعي ميكنم با علم روز پيش برم و توي تربيت شازده پسر بهترين روش رو انتخاب كنم ولي اين علم هم بدجوري دست و پاي آدم مي بنده ها .... آخه يعني چي ...

آمان: آخه يعني چي كه تو شيطنت كني هر جور كه دلت ميخواد، ببين چيكارا ميكني !!!

سپنتا: من چيكار ميكنم مگه جز اينكه :

مثلا مرتب ميرم تلويزيون رو تكون ميدم يا با يه چيزي محكم ميزنم بهش، خاموش و روشنش ميكنم اونم بخاطر اينكه يه كمي تحرك داشته باشه گناه داره همش يه جا بست نشسته ...

در يخچال باز ميكنم تا يه چيزي بخورم خوب درش هم محكم كوبيده بش به ديوار(اگه صداي كوبيده شدنش نياد بايد حتما دوباره باز بشه...قانون رو به هر حال بايد رعايت كرد ديگه، مگه نه!!) جاي ميوه‌اي رو ميكشم بيرون هر چقدر كه دلم ميخواد ميوه برميدارم و در يخچال مي‌بندم تمام توان و زورم بكار مي‌برم تا بسته بشه حالا جا ميوه‌اي دلش نميخواد بره تو من چيكار كنم نهايتش يكمي ضربه ميخوره ...اصلا هم دوست ندارم كسي بهم كمك كنه چقدر با نه هاي محكم و جيغ‌ هاي بلند بهتون بگم ...

يا اينكه چرا مامان بياد و ببين اتاقم مرتبه بالاخره بايد يه جوري سرش گرم بشه، پس چيكار ميكنم محتويات تمام كشوها رو از اين اسارت سختيگرانه منظبط آزاد ميكنم تا هم اونا يه حالي كرده باشن هم آمان سرگرم بشه، خيلي هم خوبه آشفته بازار...

جاي بعضي چيزها رو من مشخص ميكنم مثل  جاي سطل و دستمال كاغذي ، كفگير و ملاقه و قابلمه ها ، سي دي‌ها  و كفش‌ها و خيلي چيزهاي ديگه رو، دلم ميخواد مثلا پشت در ورودي، وسط سالن، تو اتاق خواب باشند كسي اعتراضي داره، تازه به خيلي‌هاشون دستم نمي‌رسه اونوقت كلا تغيير دكور ميدادم.....

آقا هر كي يه مدل غذا ميخوره من دوست دارم اولاً خودم بخورم بعدشم غذامو بريزم زمين با دستام پخشش كنم و بلند شم با پاهام روشون راه برم (انقده حال ميده...خندونک) يا يه قاشق بخورم برم يه طوائفي دور خونه بكنم و دستي به سر و صورت خونه بكشم و بعد يهو با هيجان بيام و ظرف غذامو برگردون زمين، آخه نميدونيد چه حالي ميده ديدن قيافه آمان توي اين لحظه...

.

.

اما حالا همين علم طرفدار حقوق كودكان به من آمان ميگه بايد با كمال خونسردي حواس پنجگانه شما رو به چيزي ديگه‌اي جلب كنم..... مبادا صدامو ببرم بالا .... خستگي ممنوع .... هميشه مهربان باش و باگذشت ... بگذار كودكت كودكي كند... و هزار تا راه حل راحت ديگه

شاکیيه وقتاي قانون رو زير پا ميذارم يه تشري بهت ميزنم ولي نميدونم چرا اصلا به روي خودت نمياري ... تمام جذبه هام زير صورت مادريم قايم شدند انگار

در هر حال فكر كردن به اينكه تمام كارهاي كه ميكني براي شناخت دنياي پيرامونت و چه بسا ديدن همين كارهاي كه كلي بار اضافي رو دوش من ميزاره چقدر لذت بخش، طعم دنياي مادر شدن رو بكامم شيرين ميكنه ....

شيرين مثل وقتي كه از محل كار زنگ ميزنم تا با هم درد و دل كنيم و با نجواهاي قشنگ آسمونيت دلم پر ميكشه به دنياي خيالي كه تو برام ازش حرف ميزني ...كاش مي تونستم ذوق و خنده‌هاي تو رو توصيف كنم ، كاش ميتونستم داستانهاي كه با هزاران كلمه آسموني بهمراه چاشني كلمات ما زميني ها رو برام تعريف ميكني اينجا ثبتش كنم و چقدر دردناك كه بايد به اجبار خودم رو از شنيدن صداي تو محروم كنم و گاها طعم تلخ خداحافظي ما بشه شنيدن صداي گريه هاي كودك من ...

كودك من، شيرين من، هستي من .....  اين روزها فهميدم كه خيلي راحت ميتوني منو مامان صدا كني و خيلي وقتها خواسته يا ناخواسته من رو به اين شكل خطاب كردي ولي انگار يهو يادت ميفته كه بايد بهم بگي آمان.....متفکرحالا چه سِري پيش خودت داري نمي‌دونم ولي همينكه تو منو صدا كني برام كافي ديگه فرقي نميكنه به چه شكل و اسمي....بوس

 

مثل اينا:

داييا، دايي ها = ورژن جديد دايي ، هر كدوم از دايي ها رو به شكل جمع صداشون ميزني

باس = باز كن

بغ = بغل كن ... وقتي دلت بغل ماماني ميخواد مياي جلو وايمستي و دستات ميگري بالا و ميگي: آمان بغبغل

آنووو= آلو

ايش = شير

پااا، پاك = پارك

دس = دست

پا = پا

 

از نگراني هاي كه كم‌كم داره سراغم مياد علاقه بسيار زياد شما به تكنولوژي روز دنياست .... موبايل

عجيب بهش علاقه مند شدي و به جرات مي تونم بگم تنها اونو كه شما رو يكجا بند ميكنه و هوش از سرت ميبره ..... خوب درست خيلي خوب بلدي باهاش كار كني، پيدا كردن و باز كردن عكسها و فيلمهاي و بازيهاي مورد علاقه ات و گرفتن شماره و غيره ... نهولي هر جور فكر ميكنم مي بينم اشتباه كه انقدر زود وارد دنياي آدم بزرگا بشي پس ديگه كمتر توي خونه گوشي به دست ميگيرم كه اگر اين اتفاق بيفته اون گوشي ميفته دست شما و پس گرفتنش ميمونه با خدا....

عزيز دل مادر شما بايد حالا حالاها كودكي بكني اونم به سبك قديم .... هر چند چشمم آب نميخوره

حالا وقتي اين اتفاق ميفته با استفاده از همون علم روز سعي ميكنيم حواست رو معطوف كنيم به چيز ديگه‌اي مثل ماشين بازي ... نقاشي .... خونه سازي و فوتبال، گفتم فوتبال بگم كه با بابا سعيد دو سه باري رفتي سالن و فوتبال تماشا كردي و البته كه بازي كردي و از اون موقع علاقمند شدي به اين جسم كروي پر از هيجان..... و من از اين بابت خيلي هم خوشحالم والا به خدا موبايل چي بچسب به فوتبال شايد خدا خواست تو يه فوتباليست نامدار شدي ....  انشا.... تشویق

البته بايد خوب بخوري چيزاي مقوي نه فقط ميوه فعلا كه 350 گرم وزن كم داري و اما ماشا... به قدت 84 سانت اين بزرگ مرد كوچك من .

و در آخر فقط مثل هميشه ميتونم بگم به اندازه ي تمام شيطنت هات دوست دارم پر انرژي مثل خودت   

 

(عكسها بزودي آپلود ميشه... )




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 293 مرتبه

آغاز اين ماه براي من آغاز پايان دادن به يكي از لحظه هاي ناب مادري ، لحظه هاي كه فقط يك زن اونم از جنس مادر مي تونه شيريني شو حس كنه و مطمئناً هيچ تشبيهي هم نداره ...

چه حيف !!! چه حيف كه بزودي بايد اين حس رو بخاطرها بسپارم، خاطره اي كه بيست و يك ماه با من بود.

چقدر دلم گرفت...

براي تلاقي نگاه هاي پر از مهر تو، نگاههاي كه پلك زدن رو هم فراموش ميكنه تا هيچ چيزي مانع ديدن اين لذت نشه و چه اسمي لايق اين حس هست بجز عشق ...

براي لحظه هاي كه در آغوشمي و با انگشتهاي كوچولوت با موهام بازي ميكني و پاهاي كه ميان جلوي صورتم تا ببوسمشون و شنيدن آواي هورت هورت خوردن شيره جانم، من به فداي تو جان جانانم همه تن گوش ميشوم تا بشنوم تو را ....

دلم تنگ ميشه براي تو و تمام لحظه هاي بي مثال مادرانه ... چقدر زيباست تمام تصويرهاي كه از تو در ذهن من حك ميشه، پُر از پرواز ميشم هر زماني كه به تصويري از تو ميرسم من هميشه تشنه ديدن اين سرسراي بي نظيرم ...

از تمام اين شراره هاي دروني من هم كه بگذريم (كه براي تو هميشه هست) غذا نخوردن اين روزهات و وابستگي شديدي كه به من پيدا كردي و اين حقيقت كه اين اتفاق بايد روزي بيفته، پا رو دل و احساس گذاشتم تا مهبت شير خوردن رو از تو و خودم بگيرم هر چند براي من و تو بسيار سخت خواهد بود اين دوران...

اول شير روز و بعد شير شب، كه خوب چون ماماني شاغل و شما خود به خود تا بعدازظهر شيري نميخوردي يه كمي كار رو راحت كرده بود پس كم‌كم ساعت اولين شيري كه ميخوردي رو بردم به عقب تا رسيد به وقت خواب چند روز بعد هم با گفتن اينكه ماماني اوف شده (و صد البته كه خوشحالم بهت دروغ نگفتم چون واقعا بخاطر شير خوردنهاي زيادي شما اوف شده بود) زنگ خداحافطي زده شد ...

تماشايي بود لحظه‌اي كه "اوف" رو بهت نشون دادم حالتي غريب داشتي نگراني و ترديد از چشمات هويدا بود و ميشد غم و غصه توي تمام صورت ديد و گوله هاي اشكي كه بين باريدن و نباريدن تو گلويه بغضت گير كرده بودن چند لحظه مات و مبهوت نگاهت بين چشماي من و "اوف" سرگردان بود تا اينكه انگشت اشاره كوچولوت اون "اوف" لعنتي رو نشونه گرفت و به صداي پر از غم به من گفتي: آمان اوف .. اوف  و  خوب من بهت گفتم ميتوني بخوري ولي مامان درد داره ... و تو از حق خودت گذشتي و لباس من كشيدي پايين و با گريه گفتي : آمان اوف ...درد ... نه نه

و تنها به آغوش كشيدن بود كه كمي هر دوي ما رو آروم كرد.

بعد از اين اتفاق خيلي ميومدي سراغش اما خودت به خودت يادآوري ميكردي كه اوف شده و نمي توني بخوري ولي از اونجاي كه من تحمل ديدن ناراحتي شما رو نداشتيم چند بار با تاييد اينكه الان خوب شده و ديگه درد نداره بهت شير دادم و گاهي هم توي خواب تا اينكه كمتر يادش ميكردي.... تا بالاخره 21 خرداد ماه 1394 قبل از خواب آخرين شيرتو نوش جان كردي و بعد از اون روز فقط گاهي ميومدي و بهم ميگفتي : آمان اوف ؟ (وقتي اين جمله رو ميگفتي با سرت سوال خودت رو تاييد ميكردي) و بعدش ميگفتي : درد .. درد ، من هم با تمام شرمساري فقط مي تونستم تاييد كنم كه اوف شده و درد داره ....

آره درد داشت اونم دلم، جاي خالي اين اتفاق تبديل به يه زخم شده بود يه زخمي كه اگر خودش هم خوب بشه جاش ميمونه براي هميشه....

جالي خالي اين اتفاق را

با بوس بر زخم دلم پر ميكني

جاي خالي اين حس خاموش را 

با نوازشهاي گلبرگ وجودت شعله ور ميكنم

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 31 ارديبهشت 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 308 مرتبه

هييش.... ساكت، آروم، اينجا پر از شاديهاي سپنتايي، پر از شور و شوق ناب كودكي ، 

پر از عشق و بالندگي...

يه  موقع هاي كه خيلي سر و صدا ميكني و يا  جيغ هاي بلند ميكشي كه يا از روي شادي يا اعتراض ، اونم موقعي كه احتياج به آرامش و سكوت داريم  بهت ميگيم: هيس... آروم... و تو چقدر قشنگ ياد گرفتي كه بگي هيش... ساعت نزديك يك نيمه شب و يه وروجك مو فرفري روي ميز توالت مامانش داره شيطنت ميكنه و هر چي دستش مياد از اون بالا مينداز پايين و سكوت شب رو با شيطنتهاي كودكيش مي شكنه و وقتي مامانش بهش ميگه چيكار ميكني الان بابا مياد... انگشت اشاره كوچيكش رو ميزاره كنار بيني فندوقيش و رو به مامانش ميگه : آمان هيييش.... و خوب منم اطاعت امر كردم ... يعني دلم ميخواست اون لحظه قورتت بدم

ماماني من عشق من يه مدلي شدي اين روزا ... ظرف ميوه و غذاتو بر مي گردوني و وقتي مي بيني كه كثيف كاري كردي ميري دستمال مياري شروع ميكني به تميز كاري .... خوب چرا كثيف ميكني كه بخواي زحمت تميز كردن به خودت بدي

به تميزي دستات هم حساس شدي و به محض كثيف شدنشو ميخواي برات تميز كنيم... پاكيزه

​لباس و يا كفشي كه تنت هست و دوسش داري و حاضر نيستي در بياري ....

آب بازي آب بازي ... چه توي دستشوي و حمام چه توي حياط و چه توي چاله هاي خيابان و پارك يكي از بازي هاي كه از انجام دادنش خسته نمي شي ... واقعا انقدر هيجان داره متفکر

دنبال گربه هاي بيچاره كردن هم به شيطنت ها اضافه شده .. و خيلي كارهاي ديگه كه با ديدنشون دل ماماني رو ميبري و باعث ميشه هر لحظه بيشتر عاشقت بشم... اما حيف كه نمي تونم همشون رو ثبت كنم ، تا يادم نرفته بگم اصلا بابت عكس همكاري نمي كني...اصلا

راستي ميدوني چند روز بابا سعيد (آبا)  رو "دايي " صدا ميكني واقعا فكر ميكني كم دايي دايي ميكني كه حالا باباي رو هم دايي صدا ميزني ....

توي سخنراني و صحبتهاي كه ميكني اين كلمات رو ميشه تشخيص داد:

دوغ ، دوو = دوغ

تُو = توپ

ماش = ماشين

حمم ، حم مووو = حمام

شام = شام

بري = پري

بهار و ارديبهشت ماهش، ماهي كه زمين رو شبيه بهشت ميكنه  و ما هم دلم ميخواد كه به فرشته ما توي اين بهشت زميني خوش بگذره و اميدوارم كه با تمام وجود لذتش رو ببري ... اينم چند تا عكس از گردشگري آقا سپنتا

محبتداره به مامانش ماهي نشون ميده "آمان.... مايي مايي "

چه عشقي كردي با اين شن ها.....آرام




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 15 ارديبهشت 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 354 مرتبه

دنياي سپنتاي من هر روزش يه قصه است قصه هاي شيريني كه هيجانش تموم نشدني، هيجاني كه علتش چيزي جز مادر شدن نيست و اين يعني تو ميتوني يكبار ديگه زندگي كني... 

با قدرت ميگي نه... هر وقت كه كاري باب دلت نباشه مثل زماني كه نخواي چيزي بخوري با هيچ ترفندي تسليم نمي شي و خيلي محكم و جدي ميگي :" نه نه " و با دستاي مباركتون كه پس ميزني، تماشاي خرابكاري كه اتفاق افتاده ، تو رو پر از  شگفتي ميكنه و ميگي: اُوووو آآآآآآمان....

فرفره مو فرفري مامان، وقتي پوشك تو كثيف ميكني با دست مي زني روي پوشك و ميگي :" آمان آمان جيش ".... فقط اي كاش قبل از خراب كاري اعلام كني نه بعدش...

امكان نداره مسواك رو بدون خمير دندون بزني ميري كنار دستشويي مياستي  و با دست داخل نشون ميدي و مگي: آمان اينا اينا ... الان كه فكر ميكنم ميبينم يه كلمه" اينا" ياد گرفتي و كار خودت راحت كردي كلاٌ هر چي ميخواي ميري سمتش و نشونش ميدي و مرتب ميگي: اينا اينا

يه روز با هم رفتيم آزمايشگاه تا وضعيت شاه پسر چك بشه تا قبل از خون گرفتن تقريبا به همه جاي آزمايشگاه سرك كشيدي و كلي حرف زدي و خوشحال بودي ولي لحظه اي كه گذاشتمت روي تخت تا ازت خون بگيرند  فقط اشك بود كه از چشماي سياهت ميومد و به گونه هات بوسه ميزد ... الهي كه هيچ وقت نبينم اين لحظه ها رو ، بعد از گرفتن خون از جاي سوزن يه مقدار خون اومد كه مدام با دست نشون ميدادي و با گريه ميگفتي: آماااااان اُف اُف ... ولي بازم مثل هميشه خودت رو قوي نشون دادي و زود آروم شدي ولي تا اون چسب روي دستت بود همش نشونش ميدادي و ميگفتي: اُف

عاشق بيرون رفتن از خونه اي ، عاشق بازي كردن با بچه ها .... توي پارك مثل يه فرفره از يه طرف به طرف ديگه ميدوي (واقعا ميدوي ها راه نميري)... سراغ بچه ها ميري خيلي وقتا باهات همبازي نميشن و تو همچنان اصرار به بازي با اونا داري ... حاضر نيستي از تاپ پايين بياي و نوبت رو به بچة ديگه اي بدي و همش ميگي: نه نه ...

وقتي واسه خودت يه بازي كشف ميكني مرتب انجامش ميدي و همش از ما ميخواي كه برات دست بزنيم...

اين روزا با تمام وجودت محو تماشاي شبكه مورد علاقه ات (baby tv) ميشي، جوري كه كوچكترين واكنشي به محيط دور برت نشون نمي دي ... هر كجاش كه برات جالب ميخندي گاهي چنان ذوق ميكني كه پا مي كوبي و قش قش ميخندي، با ريتم هاي شادش مي رقصي، باهاشون حرف ميزي، باي باي ميكني و بر ميگردي نگاه ما ميكني و ميگي: آمان/ آبا اَفت ، با گفتن اُوووووووو تعجبت رو نشون ميدي .... اگه تو كارتون شخصيتي داري چيزي ميخوري تو ميگي : هام هام به به ...

و ديدن اين صحنه انقدر لذت بخش كه گاهي من رو از انجام كارهام منع و به تماشاي تو دعوت ميكنه به تماشاي كودكي هاي كودكم ..

و چقدر لذت بخش شنيدن كلمات از زبان تو... با آواهاي تو همه چي يكبار ديگه معني پيدا ميكنه 

كشف = كفش

عسك = عكس

ماس = ماست

بَي يا = برديا

اَفت = رفت

آري = آريو

مايي = ماهي

... و تو ماهي شيطون من ، نمي دونم از كجا ميدوني تصوير مردي كه تو قاب ... تصوير يك باباست

خيلي روزها ميري روبروش مي ايستي و با انگشت نشونش ميدي و ميگي : آبا... آبا

آباي عزيزم، كاش مي بود و مي ديد اين حس پر از عشق رو ... كاش

و روز پدر .... مبارك بابا سعيد مهربون باشه ، باباي كه عاشق تو

سعيدم ، تو مثل آسمان بي كراني ، مثل باران مهرباني و... ما مثل خاك، تشنه باران آسماني

تو...عشششششششششششششثقي  

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 31 فروردين 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 299 مرتبه

تعطيلات نوروز هم تمام شد و دوباره روال عادي زندگي ما شروع شد.

واكسن 18 ماهگي رو به خاطر تعطيلات با تاخير روز 17 فروردين زديم...

اين دوره برات تقريبا يه كمي خيلي كم ها سخت تر از دوره هاي ديگه بود. بعد از تزريق واكسن به پات داشتي گريه ميكردي كه مامان جون بهت ميگه درد داره و همون جا كلمه درد و ياد ميگيري و مرتب دستت ميذاشتي جاي واكسنت و مي گفتي "درد".... خلاصه به هر كسي رسيدي پات نشون دادي و گفتي كه درد داري ولي با اين وضع هم لنگ لنگون پي بازي گوشي هاي خودت بودي الهي فداي پسر ناز خودم برم كه انقدر قوي  ...

 مدل راه رفتنت و نشستن و بلند شدنت انقدر جالب بود كه توي لحظه اول آدم دلش برات كباب ميشد ولي در نوع خودش بامزه هم بود... مثل تمام كارات

 كارهاي جالب زياد انجام ميدي كارهاي خيلي هاشون وقتي براي اولين بار انجام ميدي متاسفانه ما نمي تونيم ببينم اما خويش اينكه كه تكرار داره ...

مثلا وقتي موقع غذا كه ميشه ميري حاجي بابا رو صدا ميكني و بهش ميگي : "حاجي هام هام"  و جلوتر از اون ميري و جاي كه هميشه ميشنه رو بهش نشون ميدي ...

يا يه روز كه بعدازظهر حاجي بابا خوابيده بود و وقتي مي بيني چيزي روش نكشيده زحمت ميكشيد و ميريد از اتاق خواب پتوشون مياري و ميندازي روي حاجي بابا....

يا گوشي موبايل هر كسي رو كاملا مي شناسي جوري كه وقتي زنگ ميخوره ور ميداري و ميبري ميده به خوده اون شخص نه به غير...

يه مقدار وضعيت غذايت رو به بهبود البته به كمك داروي آشتها آور.. مثل اينكه شير پسر ما تپل شده ها... البته همين جا بايد بخاطر همكاريت در خصوص خوردن داروهاي تقويتي ازت تشكر كنم ... چون هر وقت ميگيم سپنتا بيا داروهاتو بخور بچة حرف گوش كني ميشي و بلافاصله مياي روي پاهاي ماماني ميخوابي و دهنت باز ميكني ... آآآآآآآآآآآآآآآفرين به پسر شجاع خودم

كلمات جديد:

نه – خيلي هم محكم ميگي

كلاغ چي ميگه : دار دار

هر چيزي كه به نظرت خوشمزه است ميگي :  به به

وقتي بهت ميگيم بگو سعيد (اسم بابا)  تن صداتو مياري پايين و با يه حالت ناز و آروم و كشيده ميگي  "سعيييييد "... نمي دونم اين مدل گفتن از كجا ياد گرفتي ولي هر چي كه هست باباسعيد كلي سرذوق مياري. هر وقت هم بهت ميگيم بگو سپيد (اسم مامان) با اصرار  ميگي : " آمان"

نقاشي كردن جزو سرگرمي هاي جديد و محبوبت شده و كاغذ و قلم كه مي بيني شروع ميكني به خط خطي كردن البته گاهي هم از ما ميخواي برات نقاشي بكشيم كه بلافاصله نظرت عوض ميشه و قلم از دستم ميگيري... و شروع به كشيدن ماهي توي درياي خيالي خودت ميكني ....

سپنتا اين چي ؟  ماهي... ماهي كجاست ؟ دييا (دريا)

انقدر با دقت به نماز خوندن بقيه توجه كردي تا بالاخره خودت نماز خوندن رو شروع كردي اولش با سجده رفتن شروع كردي بعدش با لب زدن و شمردن صلوات با انگشتات و الان با شنيدن اذان ميري سجاده رو مياري پهن ميكني و ايستاده شروع ميكني زير لب يه چيزاي رو آروم زمزمه كردن بعد كلا دراز ميكشي و سر به مهر ميزاري بعضي وقتام بدون اينكه رو زانوهات بشيني پيشوني تو ميزاري روي مهر و شروع به راز و نياز با خداي مهربون ميكني ... الهي كه خداي مهربون هميشه نگهدارت باشه

 و از بابت وجود پر از مهر تو ... روزي بنام من شد ... روز مادر...

21 فرودين مصادف شد با روز زن و روز مادر ...  امسال براي دومين بار كه وجود پر از عشق تو، روز مادر رو براي من از هميشه پررنگ تر كرده و خدا كنه هر زني كه دوست داره، طعم شيرين مادر شدن رو بچشه ... كه خيلي شيرينه

اينم از هديه روز مادر من از طرف سپنتا.... يه هديه براي هميشه

مادر عزيزتر ازجانم روزت مبارك، الهي كه هميشه خورشيد نگاه مهربونت روشني بخش زندگيمون باشه... دوست دارم

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 فروردين 1394 | نویسنده : سپیده ماماي سپنتا
بازدید : 295 مرتبه

سال تحويل ساعت 2 و 15 دقيقه و 11 ثانيه روز شنبه 1 فروردين  

سال گوسفند

شما و بابا خواب بوديد و من اما بيدار با هزاران آرزوي سبز و دعاي خير براي تمام اهالي زمين ... 

براي عزيزانم و براي تو...

فرشته اي كه وجودش شادي و خوشبختي زندگي رو صد چندان كرده و الهي كه هميشه هميشه مثل بهار باشه با طراوت و سبز...

 

تو هميشه بهار من باش

براي تمام فصلها

با طراوت و سبز

همچو گلهاي سرخوش و مست

با تو گلستان مي شود حتي كوير

رنگ عشق ميگيرد زمين

با تو خروشان مي شود مردابِ پير

چون تو باشي باران باشد

رحمتش بي حد و مرز باشد

پر ز عطر ميشود بوي نسيم

خانه ام آكنده باد از عشق تو

من هميشه سرمست مي شوم از وصف تو

دلتنگیهای مامان برای سپنتا

صبح توي خونه مامان جون ازخواب بيدار شديم و بعد ازخوردن صبحانه رفتيم خونه

رفتيم ديدن حاجي بابا و مامان بزرگ , و بعد از اون ديد و بازديدهاي عيد شروع شد

متاسفانه چون حاضر نشدی همکاری کنی هیچ عکسی ازت کنار سفره هفت سین نداریم.... خوب دوست نداشتی دیگه...

سپنتا آماده برای رفتن به عید دیدنی....

متاسفانه بعلت شرايط آب و هوا روز دوم عيد سرما خوردي ميشه گفت اولين سرماخوردگي شما بوده بازم خدا رو شكر كه تا حالا چندان درگير بيماري نشدي و الهي كه هميشه تندرست باشي ..

 در نهايت با اينكه توي تعطيلات بابا سعيد مدام وضعيت آب و هوا رو چك مي كرد كه اگر اوضاع خوب بشه بريم سفر اما نه اين اتفاق افتاد و نه من بخاطر شما حاضر نشدم كه بريم سفر، سلامتي جوجه خوشگل من از هر چيزي مهمتر پس تعطيلات توي تهران گذرونديم با مهموني و گردش و تفريح توي شهر خودمون...

و البته يكي از سخت ترين عيد نوروزهاي بود كه گذرونديم سخت از بابت شيطنت هاي ورجكي مثل سپنتا از بس كه توي هر ديد و بازديدي كلي مامان و بابا رو خجالت ميداد ... البته يادآوري اينكه همه ميدوند كه فرشته ما در حال كشف اين دنياست و در اين مسير هر كاري ممكن انجام بشه يه مقدار تحمل اين وضعيت آسان تر ميكرد...

و اما گشت وگذر توي شهرمون به شما خيلي خوش گذشت و چنان ابراز شادي ميكردي كه تصميم گرفتم اگه روزگار همراهي كنه حتما جزو برنامه هاي هفتگي مون باشه تا تو هميشه خوشحال باشي و از خنده هاي قشنگ تو ما هم لذت ببريم...

و اینکه هر چيزي كه برات هيجان انگيز و يا عجيب (مثل زماني كه خراب كاري ميكني) بلافاصله بعد از ديدنش اون لباي قرمز كوچولوتو جمع مي كني و به سمت جلو مي كشي و در حالي كه با دست نشونش ميدي ميگي : اُووووووو...

خوب اینم از سلفی های آقای سپنتا.... نه اینکه بابت عکاسی خیلی با ما همکاری میکنی حالا خودتم شروع کردی به عکاسی اونم از نوع سلفیش ....  خوب این روزها عکسهای سلفی مد دیگه ...




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 15 نفر
بازديدهاي ديروز : 17 نفر
بازدید هفته قبل : 154 نفر
كل بازديدها : 55267 نفر