سپنتاسپنتا، تا این لحظه: 6 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

رویای پاک سپنتا

وداع با دو سالگي هاي شيرين سپنتا

بعد از مدتها غيبت، دوباره به باغ قشنگ روياهاي پاك تو اومدم.. فقط در همين حد بگم كه تو دنياي واقعي انقدر مشغول زندگي و مخصوصا تو هستم كه فرصتي براي اين دنياي مجازي نمي مونه ، گلايه نميكنم اما كاش انقدر فرصت داشتم كه لحظه لحظه هاي نفس كشيدنت رو به يادگار بنويسم. روزهاي آخر تابستان از راه رسيدن،‌ دو سال پيش توي چنين روزهاي چوب خطهاي انتظار مامان سپيده داشتتند پر مي شدند.... روزهاي كه هر لحظه اش براي من پر از شور و هيجان بود ، شور و هيجان ديدن يه عشق آسموني كه نه ماه بود من رو عاشق خودش كرده بود.... عزيز دل مادر،‌ لحظه لحظه هاي زندگي من به هر دم و بازدم نفسهاي تو بند.... الهي كه تا هستم نفسهاي جانبخش تو دليلي باشه براي زندگي ك...
15 مهر 1394

مردي از جنس عشق.....

دور از هياهوي شهر بعد از عبور از جاده ها، ميرسي به يه راه فرعي زيبا، پر از پيچ و تاپ و پستي بلندي هاي كه هيجان تماشاي دشتهاي دو طرفش رو دو چندان ميكنه، دلت ميخواد كه سرت رو از پنجره ماشين بياري بيرون و همانطور كه نسيم پر از عطر سبزه و خاك نوازشت ميكنه به يه آسمون بي كران و آبي نگاه كني و با تمام سلولهاي وجودت نفس بكشي.... گاهي اين جاده باريك اونم توي فصل بهشتي بهار، با گلهاي شقايقش برات فرش قرمزي پهن ميكنه به وسعت عشق .... به وسعت عشق مردي از همين ديار و خاك ... مردي كه وقتي خبر رفتن تو به خونه شو مي شنوه از ساعتها قبل روي تخته سنگ كنار خونه پر از محبتش مي شينه و چشم از راه بر نميداره ... و چقدر قشنگه وقتي ميدوني چشماني پر از صفا و عشق منتظر...
14 شهريور 1394

خونه اي به رنگ سپنتا

عاااااااااااااااااااااشقتم... تا اومدم از تو بنويسم همين كلمه بالاي اومد رو زبونم گفتم ببين عشق اين پسر مهربون با دل من چه كرده كه از بوييدنش، بغل كردنش، نگاه كردنش سير نميشم كه نميشم يعني نمي‌دوني چقدر عاشقتم سپنتاي من..... عشق يعني تو ، عشق يعني دستاي پسر كوچولوي كه دلتنگهاي خودش رو با حلقه كردن دور گردن مامانش نشون ميده، عشق يعني بوسه‌هاي يهوي و غافل گيرانه عزيزي كه روي گونه‌هاي مامانش ميشنه تا مامانش رويايي بشه.... روياي قشنگ زندگيم  ... شور و هيجان تو ، خونه كوچيك ما رو پر از انرژي كرده و خدا رو شكر براي اينهمه انرژي و شور ... فقط كافي يكساعت به حال خودت باشي تا همه چي رنگ سپنتايي به خودش بگير.......
28 مرداد 1394

بيست و دو ماه حضور عشق....

شروع تابستان گرم يعني آغاز دنياي ميوه هاي رنگارنگ و خوشمزه، تابستوني كه آخرين روزهاي آخرين ماهش به من خوشمزه ترين خوشمزه دنيا رو داد ... آخ اگه بدوني آمان چقدر اين خوشمزه رو دوست داره و اصلا هم ازش سير نميشه .... بيست و دو ماه خيلي كم واسه لذت بردن از اين خوشمزه مامان ، به قول خودت كه به هر چيز خوشمزه اي ميگي : به به  به جز حضور تو هيچ چيز اين جهان بي كرانه را جدي نگرفته‌ام حتي عشق را .... و نوش جونت باشه تمام اين خوشمزه ها.... گيلاس و آلبالو و آلو و هلو و شليل و انگور و انبه و طالبي و خربزه و هندوانه و ... كه همه اينها براي تو يه اسم دارند " اَيي ناا " در گذر از خيابان چه...
28 تير 1394

احوالات بيست و يك ماهگي موش موشك آمان

خرداد ماه 94 يكي از سخت ترين ها رو با همكاري بسيار خوب شما با هم پشت سر گذاشتيم كه هنوز هم باورم نميشه به اين خوبي و تقريبا راحت از پسش براومديم داستانش رو توي يه پست جداگانه توصيف كردم پس بازم بخاطر همه چي ازتون ممنونم فرفره موي فرفري مامان ببخشيد آمان.... خوب ... بگم از احوالات موش موشك آمان.... وروجكي كه شما باشيد هر روز داره شيطون تر ميشه انقدري كه گاهي ديگه نمي‌دونم بايد چيكار كنم و مثل يه مجسمه فقط نگات ميكنم ... البته ميدونم كه اين وسط اطرافيان ممكن با خودشون بگن چه مامان بي خيالي ولي واقعا خسته ميشم خوب .... دارم سعي ميكنم با علم روز پيش برم و توي تربيت شازده پسر بهترين روش رو انتخاب كنم ولي اين علم هم بدجوري دست و پاي...
31 خرداد 1394

جاي خالي اين اتفاق....

آغاز اين ماه براي من آغاز پايان دادن به يكي از لحظه هاي ناب مادري ، لحظه هاي كه فقط يك زن اونم از جنس مادر مي تونه شيريني شو حس كنه و مطمئناً هيچ تشبيهي هم نداره ... چه حيف !!! چه حيف كه بزودي بايد اين حس رو بخاطرها بسپارم، خاطره اي كه بيست و يك ماه با من بود. چقدر دلم گرفت... براي تلاقي نگاه هاي پر از مهر تو، نگاههاي كه پلك زدن رو هم فراموش ميكنه تا هيچ چيزي مانع ديدن اين لذت نشه و چه اسمي لايق اين حس هست بجز عشق ... براي لحظه هاي كه در آغوشمي و با انگشتهاي كوچولوت با موهام بازي ميكني و پاهاي كه ميان جلوي صورتم تا ببوسمشون و شنيدن آواي هورت هورت خوردن شيره جانم، من به فداي تو جان جانانم همه تن گوش ميشوم تا بشنوم تو را .... ...
27 خرداد 1394

هييش... اين منم ...سپنتا

هييش.... ساكت، آروم، اينجا پر از شاديهاي سپنتايي، پر از شور و شوق ناب كودكي ،  پر از عشق و بالندگي... يه  موقع هاي كه خيلي سر و صدا ميكني و يا  جيغ هاي بلند ميكشي كه يا از روي شادي يا اعتراض ، اونم موقعي كه احتياج به آرامش و سكوت داريم  بهت ميگيم: هيس... آروم... و تو چقدر قشنگ ياد گرفتي كه بگي هيش ... ساعت نزديك يك نيمه شب و يه وروجك مو فرفري روي ميز توالت مامانش داره شيطنت ميكنه و هر چي دستش مياد از اون بالا مينداز پايين و سكوت شب رو با شيطنتهاي كودكيش مي شكنه و وقتي مامانش بهش ميگه چيكار ميكني الان بابا مياد... انگشت اشاره كوچيكش رو ميزاره كنار بيني فندوقيش و رو به مامانش ميگه : آمان هيييش .... و خوب منم ا...
31 ارديبهشت 1394

پسر.... پدر

دنياي سپنتاي من هر روزش يه قصه است قصه هاي شيريني كه هيجانش تموم نشدني، هيجاني كه علتش چيزي جز مادر شدن نيست و اين يعني تو ميتوني يكبار ديگه زندگي كني...  با قدرت ميگي نه... هر وقت كه كاري باب دلت نباشه مثل زماني كه نخواي چيزي بخوري با هيچ ترفندي تسليم نمي شي و خيلي محكم و جدي ميگي :" نه نه " و با دستاي مباركتون كه پس ميزني، تماشاي خرابكاري كه اتفاق افتاده ، تو رو پر از  شگفتي ميكنه و ميگي: اُوووو آآآآآآمان.... فرفره مو فرفري مامان، وقتي پوشك تو كثيف ميكني با دست مي زني روي پوشك و ميگي :" آمان آمان جيش ".... فقط اي كاش قبل از خراب كاري اعلام كني نه بعدش... امكان نداره مسواك رو بدون خمير دند...
15 ارديبهشت 1394

از تو... روزی بنام من

تعطيلات نوروز هم تمام شد و دوباره روال عادي زندگي ما شروع شد. واكسن 18 ماهگي رو به خاطر تعطيلات با تاخير روز 17 فروردين زديم... اين دوره برات تقريبا يه كمي خيلي كم ها سخت تر از دوره هاي ديگه بود. بعد از تزريق واكسن به پات داشتي گريه ميكردي كه مامان جون بهت ميگه درد داره و همون جا كلمه درد و ياد ميگيري و مرتب دستت ميذاشتي جاي واكسنت و مي گفتي "درد".... خلاصه به هر كسي رسيدي پات نشون دادي و گفتي كه درد داري ولي با اين وضع هم لنگ لنگون پي بازي گوشي هاي خودت بودي الهي فداي پسر ناز خودم برم كه انقدر قوي  ...  مدل راه رفتنت و نشستن و بلند شدنت انقدر جالب بود كه توي لحظه اول آدم دلش برات كباب ميشد ولي در نوع ...
31 فروردين 1394